ز دست های سرد من
نه انتظار مردن است
نه انتظار بودنی که بایدم ببود و نیست
کدام قصه را برای من و نسل من
به نثر و نظم خوانده اید ؟!
که هر شب و همیشه مان
فرار می کند ز شب هراس های شوم و بی تمام
که می رود
که می رود
به رفتنی که نیستش لگام
تمام کن گریز را
تمام کن
دوباره باز
به دست های سرد و سایه وارمن نگاه کن
به رقص های خام و هرزه وار چشم های بسته ام
به بودنی که نیستش دلیلی ام
نگاه کن
نگاه کن که هر نگاه خسته و خموده ات
ترنمی ست ناتمام
که بودن هماره سبز برگ های آن چنار پیر را
به جلوه می کشد
و می شناسدش به من
به من که زنده ام
به من که سبز تر از تمام برگ ها
به رقص صبح تازه طلوع کرده نگاه می کنم
به آفتابی که می دمد
دم اهورایی خویش را
به مردگان هرز رفته و غریب
به سایه های سرد و سربی و صبور
به ما و من که می شناسد آسمان مرده را !!
نفس بکش
نفس بکش
و چشم های خویش را نگاه کن
صدای باد را به یاد آور و ببین
که می تپد نگاه بی قرار من
برای خنده های سبز مردمی که چشم های خسته شان
به سایه سار گرم و زنده ی صدا
غریو می کشد
و داد می زند که مردمان
هنوز زنده است خدا ...