۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

تمام شد ...

تمام شد سکوت تلخ من

تمام شد نبودنم

که هیچ بودم و

برای بودنت

به تک تک و تمام لحظه ها ی خویش

باج داده ام .



تمام شد ...

تمام شد تمام درد های خفته ام

که شب

به هر بهانه ایی

به داد می رسید و سخت

به خواب می رساندمش .



تمام شد ...

تمام شد هراس پوچ و سایه وار من

که ازفراز قله ی گریز و ترس

به سخره می گرفت

سقوط نعش های مرده را

به کام مرگ .



تمام شد

دیگر تمام شد ...



اسفند 88

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

چقدر شادم

وقتی که همه می خندند

من ساکت تر از تمام لحظه های تنهایی خویش

به دردهایم نگاه می کنم .



چقدر سردم

وقتی که آغوش گرمی

برای در کشیدن من پرواز کرده است

و دستی گرمای خویش را

برای دست های مرده ام

هدیه می کند .



چقدر خوابم

وقتی که چشم هایم باز و لبم گشوده است

سرود می خوانم و می رقصم

اما باز هم

باز هم ...

خوابم



آه ...

چقدر سختم

وقتی که دوست داشتن را به سخره می گیرم { بر خلاف آنچه هستم }

و سایه ی خویش را در تباتب آفتاب ظهر

انکار می کنم

وقتی که می توانم دوست بدارم

و امیدوار باشم که دوستم دارند .



چقدر مستم

وقتی که قلم در دست

ورق پاره های ذهنم را

سیاه می کنم

و کبوتر چشم هایم را

در آسمان شعر همیشه ام

پرواز می دهم .



چقدر در تمام این سطر ها

تلاش می کنم خودم باشم

اما ...

اسفند 88